من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت
دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست
همه جا غرق سکوت
کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است
پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی
دل من می ترسد
ترس هم تکراریست ....
گاه یک سنجاقک به تو دل می بنند
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض ،
تا بیاید از راه ،
از خم پیچک نیلوفرها ،
روی موهای سرت بنشیند ،
یا که از قطره ی آب کف دستت بخورد ،
گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است ...
احساسی که رگها را میدرد...
اما او هیچگاه نخواهد دانست... که من برایش مردم...
اگر بداند...
شاید بخندد شاید هم بگرید... نه...سوگند به جانش
گریستنش را نمیخواهم...
او بخندد من نمیخندم...
فقط نگاهش میکنم...میدانم که هرگز سیر نمیشوم...
سیر شوم
خود را نمیبخشم... قسم به چشمانش خود را نمیبخشم...
بر سر حرفم هستم او را نمیدانم.
نخند...
فقط نگاهم کن همین برایم کافیست...
قسم به آغوشت تو را میپرستم...
فلسفه الاکلنگ اثبات بزرگی کسی است که فرو مینشیند تا دیگری پرواز را تجربه کند...
خدایا
کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو از جانم
مرا بی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی
خداوندا
تو می دانی
که
انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است.
چه رنجی می کشد
ان کس که انسان است
و
از احساس سرشار است.
دکتر علی شریعتی
و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن...
..من خودم بودم ویک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
.من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید.
و خدا میداند...
سادگی ازپس دلبستگی ام پیدا بود....
قرارمان سر ساعتی که هیچ بهانه ای نباشد برای سخنوری !
تنها ، زیبایی اغراق آمیز سکوت باشد و دو دیده که محو هم میشوند ...
این را که میگویم خیال نکنی دنیای مرا گرفته ای روی یک انگشتت و باب میلت میچرخانی ...
تو تنها بخش کوچکی از دنیای منی ، اما بخشی که اگر نباشد سیستم وجودم تا ابد درمانده خواهد بود ...
تصمیم با توست ...
پاسخش را از برق دو دیده ات خواهم گرفت ...
مثل عابد به عبادت
وتو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم
در کتاب احساس واژه ها فاصله یک فاجعه معنا شده است
وتو...
توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی...
خاطرات چوب های خیسی هستند
که در اتش زمان نه می سوزند نه خاکستر می شوند
عشق تفسیر یک اشتباه است.
اشتباهی بزرگ و فراموش نشدنی.
اکنون که دنیا زشت است عشق سقوطی وحشتناک است.
عشق قدرت و پذیرش حقیقت است.
حقیقتی که با ان ودر ان حل میشوی ودر میابی که تو هیچی
قلاب .. علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند..!....
اما همین که مطمئن شدند نامردی را در کمال مردانگی به جا می آورند...
دکتر شریعتی....)
نمی دانم چه شد
که رنگ چشم های تو مثل روز سفید شد
و رنگ روز های من مثل چشم تو سیــــــاه
عشق از من و نگاه تو تشکیل می شود
گاهی تمام من به تو تبدیل می شود
از من
استخوان هايي كه تو را دوست داشتند
بازی تلخ بودنم

چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است
شرم دارم که شکایت کنم از تنهایی...
و حالا لحظه هاي من ، گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
و چشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نمی دانی!
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو
نمي دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام ...
بي تاب و دلگيرم...
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم ...
کجا ماندی...
دکتر علی شریعتی
یادم تورا فراموش نیست.......
برای دقایقی وسوسه ی دیگر دوست نداشتنت آزارم داد و دوباره گول آن چه بر عکسش را دیده بودم
خوردم و اسمت را نوشتم
شکر که غریبه ها امشب را ندیدند تا وقتی در این عصر غربت غریب تر شدم خبر آن را لای پیغام چهل کلاغ نپیچند و تحویل ندهند
تو را با همه آنانی که اگر خودشان هم نباشند نامشان تنهایت نمی گذارد تنها می گذارم تو بمان و دیگران ...
نمی دانم این چه دردیست نمی شود دوست نداشت ٬
تمامش می کنم همه چیز را جز عشق .
دعا کن یک روز برعکس این را بنویسم آن وقت خوشبختم .
یقین دارم روزی این جمله را خواهم نوشت که تو در عطش ننوشتنش می سوزی .
برای آن روز دور نیامده مرا ببخش...
من خواب دیده ام که کسی
می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز
دیده ام
وپلک چشمم می پرد
وکفش هایم هی جفت
می شوندوکورشوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبوده ام
دیده ام
کسی می آید
کسی می آید
!کسی دیگر
!کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس
... نیست